تبليغاتX
باغ تنهایی

داستانکی که در زیر میخوانید ک ماجرای حقیقی است که به خاطر شناخته نشدن شخصیت ها نام آنها تعقیر پیدا کرده است . پیشاپیش به خاط صراحت لهجه از شما عذر میخواهم و باید بگویم که من در کل آدم (( رکی )) هستم .

بچه خوبی بود , همه سربازها باهاش راحت بودن و دوسش داشتن , نه به این خاطر که مغازش نزدیکترین سوپری به پادگان بود بلکه به این خاطر که (( کیوان )) همیشه از سرباز ها با روی باز استقبال میکرد و هرچی که میخواستن بهشون نسیه میداد سربازها هم وقتی که حقوق میگرفتن و یا پولی دستشون میرسید حسابشون رو صاف میکردن . البته یه تعداد خاصی بودن که میرفتن مینشستن داخل مغازه , سیگاری میکشیدن و آهنگی گوش میدادن که من هم از اون دسته بودم ( ولی خوشبختانه سیگاری نیستم ) .

 

ادامه ماجرا رو در ادامه مطلب بخونید


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 17:1  توسط ققنوس  | 


سلام. اول از تمام دوستانی که در این مدت که نبودم و من رو فراموش نکردند باید تشکر کنم مخصوصاً از (( محمد )) که با کامنت جالبش من رو از خواب بیدار کرد . دوم اضافه شدن (( آرش )) دوست دوران کودکی ام که از کلاس اول همکلاس بودیم رو به جمع وبلاگ نویس ها تبریک میگم . سوم دلیل این همه تاخیر در به روز کردن وبلاگم رو باید بیکار بودن بیش از حد اعلام کنم , بیکاری روح آدم رو خراب و ذهن رو از کار می اندازد . در آخر هم جملاتی از دوست عزیزم (( مهدی گلشن )) رو براتون گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد . تا بعد و به امید دیدار.

کنار آتش می نشینم و می اندیشم

به همه آن چیز هایی که دیده ام

به گل های علفزار و پروانه ها

در تابستان هایی که به عمر گذراندیم :

*

به برگ های زرد

در پاییز هایی که آنجا داشتیم

به مه صبح گاهی و خورشید سیم گون

و بادی که بر موهایم می وزید

*

کنار آتش می نشینم و می اندیشم

به اینکه جهان چگونه خواهد بود

وقتی زمستان بی بهار از راه برسد

بهاری که آمدنش را هرگز نبینم

*

زیرا هنوز ای بسا چیز ها است

که من هرگز ندیدمشان :

هر بیشه ای هر بهاری

سبزی خاص خود را دارد

*

کنار آتش می نشینم و می اندیشم

به مردم روزگاران قدیم ,

به مردمی که شاهد دنیایی جدید خواهند بود

دنیایی که من هرگز نخواهمش شناخت

*

اما همچنان که می نشینم و می اندیشم

به زمان هایی که پیش تر بوده است ,

گوش به زنگ برگشت گام ها هستم

و به صدای پشت در گوش میدهم .

                      (( J.R.R.Tolkien))

شعری که در بالا خواندید از کتاب (( ارباب حلقه ها : یاران حلقه )) انتخاب شده که شخص اینجانب بسیار به این شعر علاقه دارم . در کتاب این شعر را از زبان (( بیلبو باگینز )) میخوانید . تالکین نویسنده مورد علاقه من است و بسیار بسیار او را دوست دارم .

*************************************************************

خورشيد و ماه و آسمان را دوست داري , خورشيد و ماه و آسمان دوستت دارند و زمين و ستاره ها را آنگونه که خواهي بگردش وا خواهند داشت.

زندگی تنها بازی است که هرگاه آن را شروع کنی , برنده هستی.

واسه لذت بردن از رانندگی لازم نیست چیزی از نحوه کارکرد موتور بدونی , پس از زندگی لذت ببر , اونی که دنیا رو ساخته خودش میدونه داره چیکار میکنه.        

و این هم جملاتی که در بالا قولشان را داده بودم .

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:37  توسط ققنوس  | 


با عرض سلام خدمت دوستان خوبم که در این مدت من رو فراموش نکرده و جویای احوال اینجانب بودند . در زیر قسمت کوتاهی از داستان (( آتش درون )) رو براتون گذاشتم . داستان  هنوز ناقصه و تا شکل گیری کلی هنوز فاصله داره . به هر حال به خوبی خودتون ببخشین .

 به خاطر خرده فروش های مواد مخدر که از روشنایی خوششون نمی یومد کوچه همیشه تاریک بود . سلانه سلانه به طرف خونه میرفت به کوچه که رسید مکث کوتاهی کرد , نه دیگه از تاریکی نمیترسید , نه بعد از اون ماجرا توی خونه(( مرد مرده )) . به نور احتیاجی نداشت , کوچه رو مثل کف دستش میشناخت و میدونست که کجا چاله است و کجا آشغال میزارن و کجا پله داره . به وسط کوچه که رسید بادی که از جهت مقابل میوزید با بوی گند عفونتی به صورتش خورد , از شدت بوی بد نزدیک بود که بالا بیاورد ولی احساس ترسی که با بو آمده بود مانع از این کار شد . با خودش گفت : نه این بو نمیتونه مال اون باشه ,بوی (( اون )) یه جور دیگه بود . ترسش رو رها کرد , این بو میتونست مال لاشه یه حیون در حال فساد باشه , حیون های زیادی دور و بر رودخونه ای  که از کنار خونش میگذشت پرسه میزدن حتما یکیشون افتاده و مرده , آره حتما همینطوره .دوباره به راه افتاد , هنوز قدم دوم را برنداشته بود که متوجه منبع بوی بد شد , چند متر آنطرفتر آدم بلند قدی در وسط کوچه ایستاده بود . نتوانست بفهمد که مرد است یا زن چون تمام بدن خودش رو با شنلی به رنگ شب پوشونده بود . تمیز دادن اون از تاریکی کوچه واقعا سخت بود ولی با کمی دقت متوجه شناور بودن اون در هوا شد .

وحشت تمام وجودش رو فرا گرفته بود و حتی جرات تکون خوردن نداشت ,فکر کرد که  شاید هنوز اون موجود اهریمنی متوجه حضورش نشده ولی با خیزی که (( آندد )) برداشت متوجه فکر اشتباهش شد . با هر قدمی ( البته اگر بشه گفت قدم ) که بر میداشت بزرگتر و بزرگترمیشد , شنلش که باد به زیر آن میخورد تمام کوچه را گرفته بود . دیگر وقت ایستادن نبود , هیچ سلاحی به همراه نداشت پس زندگی را در فرار دید , برگشت که از مسیر آمده فرار کند که با صورت به دیوار سرد , سیاه و کثیفی  برخورد کرد و به زمین افتاد , فرصت فکر کردن به اینکه آن دیوار از کجا سبز شده است را نداشت , بلند شد و ایستاد , برگشت تا موقعیت را ارزیابی کند که آندد را در یک قدمی خود دید , سرعتش باور کردنی نبود . پشتش را به دیوار تکیه زد , حالا دیگر کاملا به او رسیده بود , آندد سینه به سینه مرد ایستاد , دست استخوانی و پوسیده اش را بیرون آورد و کلاه شنل را برداشت ,صورت مات و بیرنگش پر بود از زخم ها ی کبودی که کرم های سفید و کوچکی به همراه عفونتی زرد با رگه های خونی قرمز از آن به بیرون میریخت .کاسه هر دو چشمش خالی بود و از آنها مانند اشک عفونت بیرون میریخت و بر روی زمین می افتاد , دماغش له شده و قسمتی از سوراخ سمت چپش تا بالا دریده شده بود و با هر نفسی که میکشید تکه های سفید رنگی بیرون میریخت , دهنش فاقد لب بود , انگار که کسی آنها را با یک تیغ بریده باشد , دهانش را باز کرد و نزدیک گونه مرد برد , دندانهای پوسیده اش آنقدر تیز بود که به راحتی میتوانست هر چیزی را خرد کند , آندد با صدایی بریده هوا را بالا کشید , مثل این بود که ترس را حس کرده و از آن لذت میبرد ولی زیاد منتظر نماند , دندانهای تیزش را برای چیزی با ارزش تر از ترس در گونه مرد فرو برد , فریاد گوش خراش مرد با ضربه ایی که به شکمش خورد متوقف شد , مرد به پایین نگاه کرد و دست آندد را که تا مچ در شکمش فرو رفته بود را دید , هیولا دستش را به همراه روده مرد بیرون کشید , دیگر حتی رمقی برای فریاد زدن نداشت , آخرین چیزی که دید دندان های تیزی بود که در حال فرو رفتن در هنجره اش بود .

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 23:2  توسط ققنوس  | 


شب تنهایی و روز غم من

                                                                             کیست جز سایه من همدم من؟

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 1:17  توسط ققنوس  | 


سلام. شعری که در زیر ملاحضه می کنید را حتما بارها خوانده و یا شنیده اید ولی در این ایام بد ندیدم که دوباره با خوندن این شعر به این فکر فرو رویم که آیا اگر  چنین شرایطی پیش آید برخورد ما چگونه خواهد بود ؟  خواستم داستانکی در این باب به رشته تحریر درآورده و در پیشگاه شما نمایش دهم  ولی افسوس که ذهن مغشوش اجازه هر کاری را از آدمی سلب میکند . شعر زیر از اشعار (( ایرج میرزا )) که از خانواده ایی قجری بود انتخاب شده . بیشتر اشعار ایرج میرزا را هجو و اشعار رکیک تشکیل داده که اگر قصد مطالعه اشعار او را دارید نسخه سانسور نشده را توصیه میکنم . در آخر ولادت حضرت زهرا ( ص ) و روز مادر را به تمامی مادران و زنان این مرز و بوم تبریک می گویم . موفق باشید و به امید دیدار.

قلب مادر

 

 

 

داد معشوقه به عاشق پیغام ** که کند مادر تو با من جـــــــنگ

هر کجا بیندم از دور کند ** چهره پر چــین و جــبین پر آژنـگ

با نگاه غضب آلوده زند ** بر دل نـازک من تیــــر خدنــــــگ

از در خانه مرا طرد کند ** همچو سنگ از دهن قلماســنــــــگ

مادرسنگ دلت تا زنده است ** شهد در کام من و توست شرنــگ

نشوم یکدل و یکرنگ تورا ** تا نسازی دل او از خون رنــــــگ

گرتوخواهی به وصالم برسی** بایداین ساعت و بی خوف و درنگ

روی و سینه تنگش بدری ** دل برون آری از آن سینه تنــــگ

گرم و خونین به منش بازآری ** تابرد زآیینه قلبــم زنـــــــگ

عاشق بی خبر ناهنجار** بل نه آن فاسق بی عصمــت و ننــگ

حرمت مادری از یاد ببرد** مست از باده و دیوانـه ز بنـــــــگ

رفت و مادر را افکند به خاک** سینه بدرید و دل آورد بــه چنگ

قصد سر منزل معشوقه نمود** دل مادر به کفش چون نــارنــگ

از قضا خورد دم در به زمین** واندکی رنجه شد او را آرنــــــگ

آن دل گرم که جان داشت هنوز** اوفتاد از کف آن بی فرهنـگ

از زمین باز چو برخاست نمود ** پی برداشتن دل آهنــــــــگ

دید کز آن دل آغشته به خون ** آید آهسته برون این آهــنگ

آه دست پسرم یافت خراش ** وای پای پسرم خورد به سـنگ

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:7  توسط ققنوس  | 


سلام. مدتی بود که در خلاء نیستی شناور بودم و قادر به انجام هیچ کاری نبودم . در مورد داستان (( آتش درون )) باید بگم که فعلا مشغول تفکر در این مورد هستم و به امید خدا بعدا ادامه اون رو برای دوستان خواهم نوشت . در زیر شعری بسیار زیبا را از وبلاگ دوست بسیار بسیار عزیزم (( مهدی گلشن )) انتخاب کرده و برای شما گذاشته ام امیدوارم که شما هم مثل من از این شعر زیبا لذت ببرید.

 

 

 

دنیا از آن من است

خدایا ، مرا به خاطر گله هایم ببخش !

امروز در اتوبوس

دختری را دیدم

با موهای طلایی

به او غبطه خوردم

خیلی بشاش به نظر می رسید

هنگام پیاده شدن

در راهرو اتوبوس

می لنگید

او فقط یک پا داشت

و با عصا راه می رفت

اما هنگام عبور ...

لبخند بر لب

اوه ، خدایا

مرا به خاطر گله هایم ببخش!

من دو پا دارم

دنیا از آن من است

توقف کردم تا آبنبات بخرم،

جوانی که آن را می فروخت ،

خیلی سرخوش بود

با او صحبت کردم

و هنگامی که او را ترک می کردم

گفت :

« مرسی !

شما خیلی مهربان هستید

از صحبت با افرادی مثل شما

لذت می برم

من نابینا هستم »

اوه ، خدایا

مرا به خاطر گله هایم ببخش !

من دو چشم بینا دارم

دنیا از آن من است .

مدتی بعد

وقتی در طول خیابان پیاده می رفتم

کودکی ، با چشمان آبی دیدم

ایستاده بود و

بازی دیگران را تماشا می کرد

لحظه ای توقف کردم

و گفتم :

عزیزم چرا تو نیز با آن ها بازی نمی کنی

بدون آن که عکس العملی نشان دهد

رو به رو را نگاه می کرد

فهمیدم که او نمی شنود

اوه ، خدایا

مرا به خاطر گله هایم ببخش !

من دو گوش شنوا دارم

دنیا از آن من است

با پاهایی که مرا به هر کجا می برد

با چشمانی که می تواند

طلوع خورشید را نظاره گر باشد

با گوشهایی که چیزهایی را که باید بدانم می شنود ،

اوه ، خدایا

مرا به خاطر گله هایم ببخش !

من سلامت هستم

دنیا از آن من است

                     « ویلتون هال »

برگرفته از وبلاگ (( عشق یعنی این ))

http://www.love-is-this.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:46  توسط ققنوس  | 


 

آتش درون

حرف اون خونه همیشه نقل محفل بچه ها بود , یه خونه مخروبه که از مدت ها پیش صاحبش مرده بود و چون وارثی نداشته خونه خالی مونده بود. هنوز پیر مردهایی بودن که اون مرد رو یادشون میومد , آدم تپل قد کوتاهی که کارش دادن پول نزول به مردم محل بود , با کت و شلوار راه راه اتو کرده ایی که همیشه با یه دونه پاپیون همراه بود توی مغازش می نشست و منتظر شکار میموند , وقتی برای اولین بار نیگاش میکردی مهربون به نظر میومد ولی خدا نکنه که یه روز از سر موعد مقرر دادن سود پول میگذشت , وقتی میرفتی مغازش تا در این مورد باهاش حرف بزنی اصلا به روی خودش نمیاورد و یا ناراحت نمیشد  بلکه با خوش رویی سود پولش رو دو برابر میکرد , این شرطی بود که در روز اول میگذاشت و همه اون رو قبول میکردن چون کسی که کارش به نزول گرفتن میکشه آخرین تیر ترکش رو انداخته و دیگه راه چاره ایی نداره , اگر هم مطمئن میشد که طرف دیگه پولی تو دست و بالش نیست دو تا قلچماق که شاگرداش بودن رو میفرستاد سراغ اون بیچاره و اون رو  اونقدر میزدن تا هر طور شده پول رو جور کنه و اگر هم نمیتونست وسائل با ارزشی روکه داخل خونه یارو بود ( که البته بعید بود ) برمیداشتن و برای اربابشون می آوردن , چند بار شده بود که مردم از دست کتک کاری های اون دو تا به پلس شکایت کرده بودنند ولی وقتی که مامورهای تحقیق میومدن تا پاشون به مغازه نزول گیر میرسید پرونده مختومه میشد و مدارکی دال بر مجرم بودن اون دو تا پیدا نمیشد ؟! . این ماجرا ها رو پیرمرد یک چشمی برام تعریف کرد که وقتی به قسمت کتک کاری ها رسید ناخودآگاه دستی روی چشم کورش کشید و با آهی بقیه ماجرا رو ادامه داد , نزولخوار تنها زندگی میکرد , هیچ کس نمیدونست که از کجا اومده و قبلا کجاها بوده و یا اینکه اصلا  خانواده ایی داشته یا نه ، حتی فضول ترین  زنهای محل هم نتونستن از این ماجرا سر در بیارن . زندگی مرد نزولخوار در شبی که آبستن تمام اون حرفهای وحشتناک در مورد اون خونه بود به پایان رسید , اون توی رختخواب بزرگ دونفراه اش ( که  باعث تعجب همه شده بود ) سوخته وجزغاله شده بود  , بدنش مثل اینکه از داخل آتش گرفته بود و سرش رو به هوا و دهانش با حالتی وحشت زده باز بود مثل اینکه حتی فرصت فریاد زدن  هم نداشته . تمام اتاق و حتی تخت خواب سالم بود و حتی سیاه هم نشده بود  تنها قسمتی که با مرد مرده ( اسمی که اهالی بعد از اون شب به اون دادن )  کمی سوخته بود تشک آبی1 بود كه نزولخوار روی اون میخوابید . پلیس بلافاصله تحقیقات خودش رو شروع کرد ولی به هیچ نتیجه قابل قبولی نرسید , اون ها در اول بنا رو بر قتل گذاشتن ولی چطور ممکن بود کسی مرد رو در خانه خودش آتش زده باشه ولی فقط خود مرد سوخته و مقتول هم هیچگونه مقاومتی نکرده باشه ؟! نظریه دوم کمی قابل قبول تر بود  که بر ایت مبنا بود که قاتل یا قاتلین مقتول رو در بیرون به قتل رسونده , جسد رو آتش زده و بعد اون رو به خونه منتقل کرده و در تختخواب گذاشته بودند ولی این نظریه هم رد شد چون جسد به حدی سوخته بود که موقع جابجا کردن توسط پزشکی قانونی دست های مرده از بدن جدا شده و قسمتهای زیادی از بدنش که بر اتر حرارت خاکستر شده بود جدا شده و بر روی زمین ریخته بود و این در حالی بود که جسد در روی تختخواب کاملا سالم و دست نخورده بود . تحقیقات با اعلام نظریه کالبد شکافی متوقف شد و پرونده لاینحل باقی موند , نتیجه کالبد شکافی حاکی از این قرار بود که جسد از داخل شروع به سوختن کرده و حرارت رو به بیرون آمده که این نوع سوختگی نمی توانست کار  نوع بشر باشد . اموال مرد مرده بعد از تحقیق مختصری که در رابطه با اقوام نزولخوار انجام شد و قوم و خیشی از او پیدا نشد به مصادره دولت در آمد و خانه هم پلمپ و به استانداری تحویل داده شد . مردم شهر که حالا همه از ماجرای عجیب مرد خبر داشتند شروع به داستان پردازی کردند , عده ایی که به نزولخوار بدهکار بودند این ماجرا رو خشم خدا و عذاب الهی میدونستند گروهی دیگر که بسیار بیشتر بودند ماجرا رو به اجنه و ارواح پلید ربط میدادن که چون عده این افراد بیشتر بود این نظریه همه رو تحت تاثیر قرار داد به طوری که وقتی سالها از اون حادثه میگذشت و خانه دیگر تبدیل به خرابه ایی شده بود هیچ کس حتی معتادهایی که جایی برای زندگی نداشتنتد جرات نمیکردند به داخل اون خونه برند . ولی در شبی طوفانی در حالی که رعد و برق گاهی چهرهای ما را روشن میکرد ماجرای من شروع شد ...

 

 

 

1: تشك آبي نوعي از تشك است كه درون آن را با آب پر كرده و حالتي بسيار آرامش بخش را القا مي كند .

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:31  توسط ققنوس  | 


چقدر گفتم پسر اینقدر شیطونی نکن , اینقدر سر به سر کادری ها نذار , به گوشش نرفت که نرفت , حالا من کارت رو رفتم و  آقا سعید داره اضاف میکشه .بهش می گفتم سعید اینجا خدمته باید طوری خدمت کرد  که اضاف نخورد و آخرش بدون اینکه یه ساعت بیشتر وایسی بی معطلی بزنی  بیرون , صدای خندش که با اعتراض همراه بود توی گوشی می پیچید که : یکی نیست به خودت بگه , اصلا چرا خودت با اون یارو حفاظتیه در افتادی؟ یا اصلا  صبر کن تو که این همه پرونده به خاطر درگیری با پرسنل تو عقیدتی داری روت میشه به من بگی آروم خدمت کن !؟ كل اگر طبیب بودی ...

خلاصه اینکه ما با اون همه پرونده و  درگیری کارت رو گرفتیم و آقا داره اضاف میکشه تازه خدا هم میدونه که چقدر دیگه باید پا بکوبه ! .

وقتی که مشغول خدمت بودم با خودم می گفتم  (( آخ اگه اون روز بیاد که من دارم کارت میگیرم , دنیا رو رو سرم می گیرم )) , اون روز هم اومد و انگار نه انگار که داره حکم رهایی ام از بند صادر میشه , داشتم آروم به این فکر میکردم که حالا چی؟ زیر لب باخودم زمزمه کردم که از (( چاله به چاه )) , یکی از هم دوره ایی ها که نزدیکم بود صدام رو شنید و گفت چی گفتی ؟ نیگاش کردم , چشماش عجب برقی میزد , بیچاره بعد از اینهمه غریبی و دردسر تازه داره راحت میشه ولی احتمال دادم که هنوز وقت نکرده به این مسئله فکر کنه که تازه اول دویدن ها است, طوری که ((بدو به ایست )) های شهید درویش اون هم تو دمای 60 درجه شهریور یادش بره . با خنده سری براش تکون دادم و گفتم هیچی از خوشحالی زده به سرم , نمیخواستم با یادآوری این مسئله که تازه باید به فکر مسائل مهمتر  باشه شادی زود گذرش رو خراب کنم , تو چند روز آینده نبض ماجرا میاد دستش .

اومدم بیرون و برای همه شیرینی خریدم , وقت رفتن حس غریبی داشتم , با همه خدا حافظی کردم حتی با اونهایی که آخر خدمتی خدمتم رو رسیدن و زیر آبم رو زدن ,( یکی از بچه ها که تو فرماندهی بود بهم گفت که زیر آب زن ها کیا بودن ) . از ستاد بیرون اومدم . تمام خاطرات رو پشت سرم گذاشتم , فکر نمی کنم که دیگه اینجا بیام , ببینم خدا چی میخواد .

خدمت دوستان هم عرض کنم که احتمالا تا مدتی افتخار شرفیابی نصیبم نشه , این هم تقصیر خودمه , یه شب به یکی از دوستان گفتم که دارم در غیبت فرو میرم که فردای اون شب موقعیتش مهیا شد .

برای تمامی دوستان آرزوی موفقیت میکنم , تا بعد و به امید دیدار.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:54  توسط ققنوس  | 


من کی ام؟ این سوالی است که اکثر مردم بعضی اوقتات از خودشون میپرسن , این که واقعاً (( من )) کی هستم سوال مهمی است که باید برای پیدا کردن جوابش خیلی تلاش کرد , جواب این سوال رو اگر که آدم منصفی باشیم می شد از خودمون پرسید ولی کدوم آدمه که خوبی های خودش رو بزرگتراز بدی هاش نشمره؟ و این که آیا قضاوتی که ما در مورد خودمون می کنیم واقعاً منصفانه است ؟ گفته شده که تفکر  نوعی عبادت است و به نظر من تفکر آدمی در مورد خودش , کارهاش , اخلاقش یکی از بزرگتریت عبادات است . این که ما بدونیم واقعاً (( کی )) هستیم موهبت بزرگی است که البته در راه این شناخت باید منصف بود و از اطرافیان هم کمک گرفت.

پ ن : در مورد آخرین پستی که گذاشته بودم ,وقتی این شعر رو خوندم  اون پست به زباله دانی فرستاده شد , آدمی ( البته منظورم خودم است ) هر چقدر هم که خداوند هوای اون رو داشته باشه , اشتباهاتش رو با مهربونی ببخشه و همیشه یه راه امن جلوی پاش بزاره باز هم ناشکره , امیدوارم که خدا من رو ببخشه . در زیر دو شعر براتون میزارم که اولی مربوط به اصل مطلب پست و دومی هم مربوط به پی نوشت است . تا بعد و به امید دیدار.

بازگشت

(( من کی ام ؟)) یک پرسش تکراری است

کز ازل چون سیل در من جاری است

باز پتک آهنین (( من کی ام؟))

ضربه زن شد با طنین (( من کی ام؟))

باز مامور سوالی بی جواب

آمده از راه با حکم عذاب

باز بر در ضربت انگشت اوست

حکم جلب روح من در مشت اوست
باز در من (( من کی ام؟))رخ می دهد

ناشناسی گنگ پاسخ می دهد:

من تماماً روح یا تن نیستم

من کسی غیر از خود من نیستم

قطره ای کوچک ز نیل نیستی

هستم اما از قبیل نیستی

حلقه ای چرخان به انگشت عدم

از تبار هیچ از پشت عدم

روی این دریا حبابی ساده ام

خالی از خود اتفاق افتاده ام

چرخش وارونهء زایندگی

باز می گیرد مرا از زندگی

مثل طوماری که بازش کرده اند

باز با انگشت رازش کرده اند

ناگه از یک سو رهایم می کنند

رهسپار ابتدایم می کنند

در مسیر تو به توی نیستی

تند می غلتم به سوی نیستی

روی دست موج چون خس می روم

واژگون می غلتم و پس می روم

می خورد شلاق گردابم به تن

می درد بر قامت من پیرهن

از هوای وهم , خالی می شوم

موج دریای خیالی می شوم

نیستی راه نفس می گیردم

از خودم بی وقفه پس می گیردم

مست طوفان , چرخ چرخان پیچ پیچ

می روم تا ساحلی از جنس هیچ

می خلد خار عدم در تاولم

باز می گردم به جای اولم     (( سید حسن حسینی ))

**************

گر بیفتی همچو موش اندر تله /  گر خرت ماند عقب از قــــافله

گر برآری فصـــــل پیری آبله /  گر رفیقت هست شمر و حرمله

                  صـبر کن آرام جانم , صبر کــن

                  صبر کن دردت به جانم صبر کن

                             (( سید اشرف الدین قزوینی ))

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:28  توسط ققنوس  | 


 

 

با عرض سلام خدمت دوستان عزیز. شعر زیر سروده یکی از دوستان است که به درخواست خود ایشان این شعر را برایتان گذاشتم . امیدوارم که خوشتون بیاد  حتما نظر بدید چون خود ایشون هم میان و نظرات رو میخونن . به قول خودش : بعضی از نظرات کمک بزرگی هستن .

 

قدم زدن

در

راه خانه

چون پیمودن

مسیری دشوار

به مقصد جهنم است !

در این راه

 پاهای ناتوانم تاب قدم زدن ندارد

قدم هایم سنگین است

مثل این است

که در گل و لای تقلا می کنم

مانند غریقی که در وحشت مرگ دست و پا

می زند

می داند که در خانه

دستی

از برای نوازش

به سویش دراز نخواهد شد

و لبی

به رویش

گل لبخندی نخواهد نشاند

 

*

آه خدایا

دست نوازشت

 را

از عشق

به سویم دراز کن

 

دست هایم سال هاست

 که در پی دستی دیگر

نگاه ها را

جستجو می کند

 

لبانم

برای

بوسه ایی

به انتظار است

 

*

شکسته ام

باد

چون شلاقی

با تمام توان

 به من ضربه می زند

*

ولی

یادی

با دستان خدا

 مرا

به هم پیوند می دهد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 14:38  توسط ققنوس  |