چقدر گفتم پسر اینقدر شیطونی نکن , اینقدر سر به سر کادری ها نذار , به گوشش نرفت که نرفت , حالا من کارت رو رفتم و آقا سعید داره اضاف میکشه .بهش می گفتم سعید اینجا خدمته باید طوری خدمت کرد که اضاف نخورد و آخرش بدون اینکه یه ساعت بیشتر وایسی بی معطلی بزنی بیرون , صدای خندش که با اعتراض همراه بود توی گوشی می پیچید که : یکی نیست به خودت بگه , اصلا چرا خودت با اون یارو حفاظتیه در افتادی؟ یا اصلا صبر کن تو که این همه پرونده به خاطر درگیری با پرسنل تو عقیدتی داری روت میشه به من بگی آروم خدمت کن !؟ كل اگر طبیب بودی ...
خلاصه اینکه ما با اون همه پرونده و درگیری کارت رو گرفتیم و آقا داره اضاف میکشه تازه خدا هم میدونه که چقدر دیگه باید پا بکوبه ! .
وقتی که مشغول خدمت بودم با خودم می گفتم (( آخ اگه اون روز بیاد که من دارم کارت میگیرم , دنیا رو رو سرم می گیرم )) , اون روز هم اومد و انگار نه انگار که داره حکم رهایی ام از بند صادر میشه , داشتم آروم به این فکر میکردم که حالا چی؟ زیر لب باخودم زمزمه کردم که از (( چاله به چاه )) , یکی از هم دوره ایی ها که نزدیکم بود صدام رو شنید و گفت چی گفتی ؟ نیگاش کردم , چشماش عجب برقی میزد , بیچاره بعد از اینهمه غریبی و دردسر تازه داره راحت میشه ولی احتمال دادم که هنوز وقت نکرده به این مسئله فکر کنه که تازه اول دویدن ها است, طوری که ((بدو به ایست )) های شهید درویش اون هم تو دمای 60 درجه شهریور یادش بره . با خنده سری براش تکون دادم و گفتم هیچی از خوشحالی زده به سرم , نمیخواستم با یادآوری این مسئله که تازه باید به فکر مسائل مهمتر باشه شادی زود گذرش رو خراب کنم , تو چند روز آینده نبض ماجرا میاد دستش .
اومدم بیرون و برای همه شیرینی خریدم , وقت رفتن حس غریبی داشتم , با همه خدا حافظی کردم حتی با اونهایی که آخر خدمتی خدمتم رو رسیدن و زیر آبم رو زدن ,( یکی از بچه ها که تو فرماندهی بود بهم گفت که زیر آب زن ها کیا بودن ) . از ستاد بیرون اومدم . تمام خاطرات رو پشت سرم گذاشتم , فکر نمی کنم که دیگه اینجا بیام , ببینم خدا چی میخواد .
خدمت دوستان هم عرض کنم که احتمالا تا مدتی افتخار شرفیابی نصیبم نشه , این هم تقصیر خودمه , یه شب به یکی از دوستان گفتم که دارم در غیبت فرو میرم که فردای اون شب موقعیتش مهیا شد .
برای تمامی دوستان آرزوی موفقیت میکنم , تا بعد و به امید دیدار.
من کی ام؟ این سوالی است که اکثر مردم بعضی اوقتات از خودشون میپرسن , این که واقعاً (( من )) کی هستم سوال مهمی است که باید برای پیدا کردن جوابش خیلی تلاش کرد , جواب این سوال رو اگر که آدم منصفی باشیم می شد از خودمون پرسید ولی کدوم آدمه که خوبی های خودش رو بزرگتراز بدی هاش نشمره؟ و این که آیا قضاوتی که ما در مورد خودمون می کنیم واقعاً منصفانه است ؟ گفته شده که تفکر نوعی عبادت است و به نظر من تفکر آدمی در مورد خودش , کارهاش , اخلاقش یکی از بزرگتریت عبادات است . این که ما بدونیم واقعاً (( کی )) هستیم موهبت بزرگی است که البته در راه این شناخت باید منصف بود و از اطرافیان هم کمک گرفت.
پ ن : در مورد آخرین پستی که گذاشته بودم ,وقتی این شعر رو خوندم اون پست به زباله دانی فرستاده شد , آدمی ( البته منظورم خودم است ) هر چقدر هم که خداوند هوای اون رو داشته باشه , اشتباهاتش رو با مهربونی ببخشه و همیشه یه راه امن جلوی پاش بزاره باز هم ناشکره , امیدوارم که خدا من رو ببخشه . در زیر دو شعر براتون میزارم که اولی مربوط به اصل مطلب پست و دومی هم مربوط به پی نوشت است . تا بعد و به امید دیدار.
بازگشت
(( من کی ام ؟)) یک پرسش تکراری است
کز ازل چون سیل در من جاری است
باز پتک آهنین (( من کی ام؟))
ضربه زن شد با طنین (( من کی ام؟))
باز مامور سوالی بی جواب
آمده از راه با حکم عذاب
باز بر در ضربت انگشت اوست
حکم جلب روح من در مشت اوست
باز در من (( من کی ام؟))رخ می دهد
ناشناسی گنگ پاسخ می دهد:
من تماماً روح یا تن نیستم
من کسی غیر از خود من نیستم
قطره ای کوچک ز نیل نیستی
هستم اما از قبیل نیستی
حلقه ای چرخان به انگشت عدم
از تبار هیچ از پشت عدم
روی این دریا حبابی ساده ام
خالی از خود اتفاق افتاده ام
چرخش وارونهء زایندگی
باز می گیرد مرا از زندگی
مثل طوماری که بازش کرده اند
باز با انگشت رازش کرده اند
ناگه از یک سو رهایم می کنند
رهسپار ابتدایم می کنند
در مسیر تو به توی نیستی
تند می غلتم به سوی نیستی
روی دست موج چون خس می روم
واژگون می غلتم و پس می روم
می خورد شلاق گردابم به تن
می درد بر قامت من پیرهن
از هوای وهم , خالی می شوم
موج دریای خیالی می شوم
نیستی راه نفس می گیردم
از خودم بی وقفه پس می گیردم
مست طوفان , چرخ چرخان پیچ پیچ
می روم تا ساحلی از جنس هیچ
می خلد خار عدم در تاولم
باز می گردم به جای اولم (( سید حسن حسینی ))
**************
گر بیفتی همچو موش اندر تله / گر خرت ماند عقب از قــــافله
گر برآری فصـــــل پیری آبله / گر رفیقت هست شمر و حرمله
صـبر کن آرام جانم , صبر کــن
صبر کن دردت به جانم صبر کن
(( سید اشرف الدین قزوینی ))
با عرض سلام خدمت دوستان عزیز. شعر زیر سروده یکی از دوستان است که به درخواست خود ایشان این شعر را برایتان گذاشتم . امیدوارم که خوشتون بیاد حتما نظر بدید چون خود ایشون هم میان و نظرات رو میخونن . به قول خودش : بعضی از نظرات کمک بزرگی هستن .
قدم زدن
در
راه خانه
چون پیمودن
مسیری دشوار
به مقصد جهنم است !
در این راه
پاهای ناتوانم تاب قدم زدن ندارد
قدم هایم سنگین است
مثل این است
که در گل و لای تقلا می کنم
مانند غریقی که در وحشت مرگ دست و پا
می زند
می داند که در خانه
دستی
از برای نوازش
به سویش دراز نخواهد شد
و لبی
به رویش
گل لبخندی نخواهد نشاند
*
آه خدایا
دست نوازشت
را
از عشق
به سویم دراز کن
دست هایم سال هاست
که در پی دستی دیگر
نگاه ها را
جستجو می کند
لبانم
برای
بوسه ایی
به انتظار است
*
شکسته ام
باد
چون شلاقی
با تمام توان
به من ضربه می زند
*
ولی
یادی
با دستان خدا
مرا
به هم پیوند می دهد
در این چند روزه حال و روز خوشی نداشتم. بعد از آمدنم از مسافرت بیکاری بد طور فشار آورد و فکر اینکه بعد از خدمت چه کار باید بکنم هم بیشتر ناراحتم میکرد , دوستان هم که در فکر خوش گذارانی های خودشون بودند . خلاصه اینکه :
*1 چند روزی است حال من دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفعل میزنم
حافظ دیوان فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
(( ما ز یاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه میپنداشتیم ))
این کسلی شاید زود گذر باشه و شاید هم یک پیش زمینه . به هر صورت من رو از نظرات دوستانه تان بی نصیب نگذارید .
*2 بوی باران می دهد چشمان من
گرد غم پاشیده بر رخسار من
خسته و تنها به هر سو می روم
هیچ کس آگه نشد از حال من
· 1 : سرنوشت
· 2 : ققنوس
یک سال گذشت .
این جمله همیشه من رو به یاد اعلامیه های فوت می اندازد . جمله ای که همه ما اون رو خوندیم و دیدیم . سال جاری داره تموم میشه و من دارم به این فکر میکنم که در این سال چه کارهایی انجام دادم و یا اصلا کاری انجام دادم ؟ بعضی ها میگن که :
- عجب سالی بود , خیلی زود گذشت .
اون ها نمیدونن که این عمره که داره زود میگذره نه روز و ماه و سال . این وقت باارزشیه که داریم از دست میدیم بدون اونکه کاری انجام بدیم ولی وقتی میفهمیم که دیگه دیره و راه بازگشتی وجود نداره . راستی چقدر وقت داریم؟
*************************************
شعر زیر رو هم به مناسبت عید براتون می نویسم . پیشاپیش سال نو مبارک .
صاحبا!عید آمد و ما را مهیا هیچ نیست/ جامه در بر , فوطه بر سر , کفش بر پا هیچ نیست
شال و مندیل و قبا و کفش در بازار هـست / قیمتش بسیار کردم فکر پیدا هیچ نیـسـت
کردم از پوشیدنی قطع نظر , اما چـه سود / خوردنی در خانه ما غیر سرمـا هیچ نیـسـت
سفره اعلا و دون از نان و از حلوا پــــر است / پیش ما غیر از کتاب و نان و حلوا هیچ نیست
گرچه در بازار رنگارنگ انگور است , لیـک / در کف اطفال ما جز ریـش بابا هیچ نیست
هر کجا خامی است او ده رنگ حلوا می پـزد / پختنی در مطبخ ما غیر سودا هیچ نـیست
حال خدمتکار و نوکر را چه گویم کــز لبـاس / جز زمین و آسمان در زیر و بالا هیچ نیسـت
این همه بگذر حرف قرض خواهان را شنو / وجه قرض اما به جز امروز و فرداهیچ نیسـت
جزوه ای قرض از کسی , کردم طلب گفتا بچشم/ تا قیامت صبر کن زیرا که حالا هیچ نیست
کار ما را گر ز لطف خود بسازی دور نیست / زانکه پیش همتت صد مثل اینها هیچ نیست
از ره طبع آزمایی چند بیتی گفته شد / ور نه ما را جز خدا از کس تمنا هیچ نیست
در هفت اقلیم آمده است :
(( نصرالدین عبدالحمید )) در سلک وزرای (( خسرو ملک بن بهرام شاه )) بوده و ... ترجمه کلیله و دمنه که ساخته او است , دستمایه جمله کتاب و اصحاب صنعت است ... اما با این همه فضل و بزرگی , ایام با او نساخت و به سعایت حاسدان و سعی ساعیان , بخت از او برگشته ; از جور زمانه مقید و محبوس گردید , و او در حبس این رباعی گفته , نزد خسرو ملک فرستاد :
ای شاه مکن آنچه بپرسند از تو روزی که بدانی که نترسند از تو
خرسند نه ز ملک و دولت ز خدای من چون باشم به بند خرسند از تو
آن شفاعت موثر نیفتاده , او را حکم قتل کردند و در حین هلاکت , این رباعی را انشا کرد :
از مسند عزّ اگر چه ناگه رفتم حمد و لله ک نیک و آگه رفتم
رفتند و شدند و نیز آیند و روند من نیز توکلت علی الله رفتم.
وایساده
بود و داشت بر و بر من رو نیگاه میکرد.انگار که ارث پدرش رو ازم طلبکاره. سرو م رو
برگردوندم تا از نگاهش فرار کنم ولی وجودش اونقدر سنگین بود که باز نگاهش رو که روم قفل شده بود حس میکردم . را
فراری نداشتم . سرم رو بالا گرفتم و بهش خیره شدم و گفتم :
_ آخه از جون من چی میخوای ؟ چرا دست از سرم بر
نمی داری؟
_ لبخندی زد و گفت: حالا چرا اینقدر عصبانی هستی
؟
لبخندش بیشتر عصبانیم کرد , با پرخاش گفتم :
از دستت خسته شدم , حوصله ات رو ندارم , گورت رو گم کن از اینجا برو .
_ آخه کجا برم ؟
_ چه
می دونم , برو پارک , برو سینما , اصلا مگه این همه آدم کجا میرن ؟ تو هم برو همون
جا .
_ من بدون تو هیچ جا نمیتونم برم , چرا میخوای
من رو دست به سر کنی؟
_ کی گفته میخوام تو رو دست به سر کنم ؟ من
فقط میخوام که راحت باشی , واسه خودت بگردی , تفریح کنی , شاد باشی.
دوباره اون لبخند روی چهرش پیداشد و با طعنه
گفت :
_ مثل اینکه یادت رفته اگه دروغ بگی من میفهمم
, من رو نمیتونی گول بزنی.
دیگه واقعا عصبانی شده بودم , دلم میخواست با
پتک سرش رو له کنم , دلم میخواست اینقدر
بزنمش تا خونش روی صورتم رو بپوشونه و
نمام لباسم رو قرمز کنه , ولی کاری از دستم بر نمیومد و فقط بهش گفتم : برو به
جهنم .
که جوابش هنوز تو گوشم طنین اندازه :
_ با هم میریم , تو از خودت را فراری
نداری .
******************
پ ن : این رو برای کسانی نوشتم که میخوان هر
جور شده خودشون گم و گور کنن , در حالی که خود خودشون تنها چیز
با ارزشیه که دارن.
قادر به نوشتن هیچ چیز نیستم. افکار متشنج و
پریشان اجازه هیچ کاری را نمی دهند.با صدای جلز و ولز روغن که تکه سیب زمینی را
سرخ میکند به خود می آیم . احساس میکنم که این منم که در حال سرخ شدن هستم . نه آن
تکه سیب زمینی خوشبخت .دوست دارم بنویسم , حرف برای گفتن زیاد و گوش برای شنیدن کم
است .
قلم را به دست میگیرم که هراسی ناگهانی به سراغم
می آید و دستم را دستبند میزند و با نیشخندی میگوید : باید با من بیایی. با تعجب
به صورتش خیره میشم و میگم : کجا؟
_ باید با من بیایی , باید محاکمه بشی , این هم حکم دستگیری . با عجله تکه کاغذی را در آورد و با شدت نزدیک صورتم تکان داد و فوراً آن را در جیب خرقه اش چپاند.
...
