تبليغاتX
باغ تنهایی

 وایساده بود و داشت بر و بر من رو نیگاه میکرد.انگار که ارث پدرش رو ازم طلبکاره. سرو م رو برگردوندم تا از نگاهش فرار کنم ولی وجودش اونقدر سنگین بود که باز نگاهش رو که روم قفل شده بود حس میکردم . را فراری نداشتم . سرم رو بالا گرفتم و بهش خیره شدم و گفتم :

_ آخه از جون من چی میخوای ؟ چرا دست از سرم بر نمی داری؟

_ لبخندی زد و گفت: حالا چرا اینقدر عصبانی هستی ؟

لبخندش بیشتر عصبانیم کرد , با پرخاش گفتم : از دستت خسته شدم , حوصله ات رو ندارم , گورت رو گم کن از اینجا برو .

_ آخه کجا برم ؟

_ چه می دونم , برو پارک , برو سینما , اصلا مگه این همه آدم کجا میرن ؟ تو هم برو همون جا .

_ من بدون تو هیچ جا نمیتونم برم , چرا میخوای من رو دست به سر کنی؟

_ کی گفته میخوام تو رو دست به سر کنم ؟ من فقط میخوام که راحت باشی , واسه خودت بگردی , تفریح کنی , شاد باشی.

دوباره اون لبخند روی چهرش پیداشد و با طعنه گفت :

_ مثل اینکه یادت رفته اگه دروغ بگی من میفهمم , من رو نمیتونی گول بزنی.

دیگه واقعا عصبانی شده بودم , دلم میخواست با پتک سرش رو له کنم , دلم میخواست اینقدر بزنمش تا خونش روی صورتم رو بپوشونه و نمام لباسم رو قرمز کنه , ولی کاری از دستم بر نمیومد و فقط بهش گفتم : برو به جهنم .

که جوابش هنوز تو گوشم طنین اندازه :

_ با هم میریم , تو از خودت را فراری نداری .

******************

پ ن : این رو برای کسانی نوشتم که میخوان هر جور شده خودشون گم و گور کنن , در حالی که خود خودشون تنها چیز با ارزشیه که دارن.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 21:0  توسط ققنوس  |