وایساده
بود و داشت بر و بر من رو نیگاه میکرد.انگار که ارث پدرش رو ازم طلبکاره. سرو م رو
برگردوندم تا از نگاهش فرار کنم ولی وجودش اونقدر سنگین بود که باز نگاهش رو که روم قفل شده بود حس میکردم . را
فراری نداشتم . سرم رو بالا گرفتم و بهش خیره شدم و گفتم :
_ آخه از جون من چی میخوای ؟ چرا دست از سرم بر
نمی داری؟
_ لبخندی زد و گفت: حالا چرا اینقدر عصبانی هستی
؟
لبخندش بیشتر عصبانیم کرد , با پرخاش گفتم :
از دستت خسته شدم , حوصله ات رو ندارم , گورت رو گم کن از اینجا برو .
_ آخه کجا برم ؟
_ چه
می دونم , برو پارک , برو سینما , اصلا مگه این همه آدم کجا میرن ؟ تو هم برو همون
جا .
_ من بدون تو هیچ جا نمیتونم برم , چرا میخوای
من رو دست به سر کنی؟
_ کی گفته میخوام تو رو دست به سر کنم ؟ من
فقط میخوام که راحت باشی , واسه خودت بگردی , تفریح کنی , شاد باشی.
دوباره اون لبخند روی چهرش پیداشد و با طعنه
گفت :
_ مثل اینکه یادت رفته اگه دروغ بگی من میفهمم
, من رو نمیتونی گول بزنی.
دیگه واقعا عصبانی شده بودم , دلم میخواست با
پتک سرش رو له کنم , دلم میخواست اینقدر
بزنمش تا خونش روی صورتم رو بپوشونه و
نمام لباسم رو قرمز کنه , ولی کاری از دستم بر نمیومد و فقط بهش گفتم : برو به
جهنم .
که جوابش هنوز تو گوشم طنین اندازه :
_ با هم میریم , تو از خودت را فراری
نداری .
******************
پ ن : این رو برای کسانی نوشتم که میخوان هر
جور شده خودشون گم و گور کنن , در حالی که خود خودشون تنها چیز
با ارزشیه که دارن.


