در این چند روزه حال و روز خوشی نداشتم. بعد از آمدنم از مسافرت بیکاری بد طور فشار آورد و فکر اینکه بعد از خدمت چه کار باید بکنم هم بیشتر ناراحتم میکرد , دوستان هم که در فکر خوش گذارانی های خودشون بودند . خلاصه اینکه :
*1 چند روزی است حال من دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفعل میزنم
حافظ دیوان فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
(( ما ز یاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه میپنداشتیم ))
این کسلی شاید زود گذر باشه و شاید هم یک پیش زمینه . به هر صورت من رو از نظرات دوستانه تان بی نصیب نگذارید .
*2 بوی باران می دهد چشمان من
گرد غم پاشیده بر رخسار من
خسته و تنها به هر سو می روم
هیچ کس آگه نشد از حال من
· 1 : سرنوشت
· 2 : ققنوس
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 0:48  توسط ققنوس
|

