تبليغاتX
باغ تنهایی

در این چند روزه حال و روز خوشی نداشتم. بعد از آمدنم از مسافرت  بیکاری بد طور فشار آورد و فکر اینکه بعد از خدمت چه کار باید بکنم هم بیشتر ناراحتم میکرد , دوستان هم که در فکر خوش گذارانی های خودشون بودند . خلاصه اینکه :

*1 چند روزی است حال من دیدنی است

حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل میزنم

گاه بر حافظ تفعل میزنم

حافظ دیوان فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

(( ما ز یاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه میپنداشتیم ))

این کسلی شاید زود گذر باشه و شاید هم یک پیش زمینه . به هر صورت من رو از نظرات دوستانه تان بی نصیب نگذارید .

*2 بوی باران می دهد چشمان من

گرد غم پاشیده بر رخسار من

خسته و تنها به هر سو می روم

هیچ کس آگه نشد از حال من

·       1 : سرنوشت

·       2 : ققنوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 0:48  توسط ققنوس  |