من کی ام؟ این سوالی است که اکثر مردم بعضی اوقتات از خودشون میپرسن , این که واقعاً (( من )) کی هستم سوال مهمی است که باید برای پیدا کردن جوابش خیلی تلاش کرد , جواب این سوال رو اگر که آدم منصفی باشیم می شد از خودمون پرسید ولی کدوم آدمه که خوبی های خودش رو بزرگتراز بدی هاش نشمره؟ و این که آیا قضاوتی که ما در مورد خودمون می کنیم واقعاً منصفانه است ؟ گفته شده که تفکر نوعی عبادت است و به نظر من تفکر آدمی در مورد خودش , کارهاش , اخلاقش یکی از بزرگتریت عبادات است . این که ما بدونیم واقعاً (( کی )) هستیم موهبت بزرگی است که البته در راه این شناخت باید منصف بود و از اطرافیان هم کمک گرفت.
پ ن : در مورد آخرین پستی که گذاشته بودم ,وقتی این شعر رو خوندم اون پست به زباله دانی فرستاده شد , آدمی ( البته منظورم خودم است ) هر چقدر هم که خداوند هوای اون رو داشته باشه , اشتباهاتش رو با مهربونی ببخشه و همیشه یه راه امن جلوی پاش بزاره باز هم ناشکره , امیدوارم که خدا من رو ببخشه . در زیر دو شعر براتون میزارم که اولی مربوط به اصل مطلب پست و دومی هم مربوط به پی نوشت است . تا بعد و به امید دیدار.
بازگشت
(( من کی ام ؟)) یک پرسش تکراری است
کز ازل چون سیل در من جاری است
باز پتک آهنین (( من کی ام؟))
ضربه زن شد با طنین (( من کی ام؟))
باز مامور سوالی بی جواب
آمده از راه با حکم عذاب
باز بر در ضربت انگشت اوست
حکم جلب روح من در مشت اوست
باز در من (( من کی ام؟))رخ می دهد
ناشناسی گنگ پاسخ می دهد:
من تماماً روح یا تن نیستم
من کسی غیر از خود من نیستم
قطره ای کوچک ز نیل نیستی
هستم اما از قبیل نیستی
حلقه ای چرخان به انگشت عدم
از تبار هیچ از پشت عدم
روی این دریا حبابی ساده ام
خالی از خود اتفاق افتاده ام
چرخش وارونهء زایندگی
باز می گیرد مرا از زندگی
مثل طوماری که بازش کرده اند
باز با انگشت رازش کرده اند
ناگه از یک سو رهایم می کنند
رهسپار ابتدایم می کنند
در مسیر تو به توی نیستی
تند می غلتم به سوی نیستی
روی دست موج چون خس می روم
واژگون می غلتم و پس می روم
می خورد شلاق گردابم به تن
می درد بر قامت من پیرهن
از هوای وهم , خالی می شوم
موج دریای خیالی می شوم
نیستی راه نفس می گیردم
از خودم بی وقفه پس می گیردم
مست طوفان , چرخ چرخان پیچ پیچ
می روم تا ساحلی از جنس هیچ
می خلد خار عدم در تاولم
باز می گردم به جای اولم (( سید حسن حسینی ))
**************
گر بیفتی همچو موش اندر تله / گر خرت ماند عقب از قــــافله
گر برآری فصـــــل پیری آبله / گر رفیقت هست شمر و حرمله
صـبر کن آرام جانم , صبر کــن
صبر کن دردت به جانم صبر کن
(( سید اشرف الدین قزوینی ))


